X
تبلیغات
رایتل
قاطی کرده...خوابش میاد - دلخوشی های یک دختر متولد آذر...





















دلخوشی های یک دختر متولد آذر...

یک متولد آذر مینویسد!

پنج شنبه با مامانمو دوستشو چپ دست رفتیم سمنو هم زدیم.من تا از در وارد شدم چشمم افتاد به یه آقاهه که کلی تیپ جواد و جذاب زده بود و بالای دیگ وایساده بود داشت هم می زد.خیلی خندم گرفت چون اونم خندش گرفته بود و همچین با چشمای گرد مارو نگاه می کرد.وقتی هم که آیدا (همون چپ دست خودمون !) رفت تا هم بزنه،خیلی طولش داد منم در گوش مامانم که خیلی جدی داشت نگام می کرد که یعنی نیشتو ببند گفتم آیدا دستش گرم شده ول کن نیست دیگه!اصلا خیلی تو مود خنده بودم.رفتم تا منم هم بزنم و دعا و اینا ولی هم خندم گرفته بود و حواسم پرت بود و هم زورم نمی رسید همش بزنم!!!اصلا نفهمیدم چی تو دلم دارم می گم!هزارتا چشمم داشتن نگام می کردن منم یه مانتوی آبی کاربنی پوشیده بودم زیادی تو چشم بودم!

شب هم خونه آیدا اینا موندم تا جمعه عصر هم بودم و خیلی خوش گذشت.

امروز بالاخره کنفرانس لعنتیمونو دادیم و تقریبا تموم شد.

صب که پاشدم برم دانشگاه انقدر خوابم می اومد که اصلا نفهمیدم چه جوری تا دانشگاه رفتم.انگار پرواز می کردم.مثل کسایی بودم که شب کلی مست کردن تا نزدیکای صبحم در حال بزن و بکوب بودن.بچه ها همش می گفتن تو چرا این شکلی شدی امروز.وقتیم نوبتم شد واسه کنفرانس رفتم اون بالا،اولای کنفرانسمو تقریبا چرت و پرت گفتم!!یه جا استاد بهم گفت صبر کن من یه نکته بگم اینجا بعد که نکتشو گفت،روشو کرد به من که با چشمای باز خوابیده بودم و گفت خب بقیشو بفرمایید؛من یهو انگار پریدم گفتم هــــــــــا؟؟؟!!!همه زدن زیر خنده !کلی خجالت کشیدم ولی خودمم خندیدم طبیعیش کنم!!!فکر کن برگردی تو چشم یه دکتره که کلی واسه خودش خَفَنه و بارشه ،بگی هـــــــا؟!!!! تو استراحتی که داد بیخیال رژیم شدم و یه دَنِت خوردم بیدار شدم!!بقیشو خوب گفتم دیگه.

تو دانشگاهم یه اتفاق زیبا افتاد و مجبور شدم قرارمو با آیدا به هم بزنم(یه جای توپ می خواستیم بریم!!)

اومدم خونه دیدم مامانی و بابایی خونمونن ولی چشمای من نیمه باز بود و همون جا رو مبل خوابم برد.بیدار که شدم مامانی گفت که گویا یه بیس باری پا شده بودم غر زده بودم ساکت شین و صدای تلویزیونو کم کنین!!خودم یادم نمیاد زیاد!!تو پذیراییم خوابیدم که ناراحت نشن بگن رفتی تو اتاقت حالا ما اومده بودیم و از این حرفا!!!(البته اهل این جور حرفا نیستن طفلیا ولی خب ناراحت می شن دیگه.)

 الان بیدارم ولی ذهنم خوابه!بابامم شبکاره امشب.همیشه دقیقا وقتایی که خیلی دلم می خواد خونه باشه نیست.پای تلفن کلی براش نق زدم. میگم بابا به خدا افسردگی گرفتم.احساس می کنم دارم تو گِل راه می رم. می گه نـــــه اینا به خاطر اینه که تو تنبلی!می گم دسِت درد نکنه بابا کاری نداری برم به درد خودم بمیرم؟!

+نوشته شده در یکشنبه 29 فروردین‌ماه سال 1389ساعت02:09 ق.ظتوسط noooshooo | نظرات (3)

نظرات (3) نظرات (3)