X
تبلیغات
رایتل
نوش - دلخوشی های یک دختر متولد آذر...





















دلخوشی های یک دختر متولد آذر...

یک متولد آذر مینویسد!

حالم بسیار خراب است واحساس می کنم یک وزنه دو تُنی روی سینه ام سوار است.روحم خسته است و جسمم تشنه.قلبم بی امان تیر می کشد،می سوزد و گاهی یخ می کند.

هیچ کس هوایم را ندارد.دوباره زندگی افسارش را از دستم بیرون کشیده است.دعای رفع اندوه را می خوانم شب و روز تا شاید اندکی از دردهایم را تسکین بخشد.

روزهای بهار مثل قطارهای زیر زمینی به سرعت می آیند و می روند.حتی لاک های صورتی ام هم حالم را بهتر نمی کنند.

تنها چیزی که دلم می خواهد عشق است.اما نمی توانم کسی را در خلوتم راه بدهم.ظاهرم دیگران را می کُشد و درونم خودم را.

دلم می خواهد یک پیتزای خانواده را به تنهایی بخورم و بعدش دسر شکلاتی.

روحم یک عشق آسمانی و اسطوره ای می خواهد ولی جسمم حتی به یک بوسه کوچک یک غریبه هم راضیست.

در خواب می بینم که درد می کشم و فریاد می زنم،ناگهان موبایلم زنگ می خورد با آن صدای بلند و گیج کننده اش .

آهنگ مورد علاقه ام را گوش می کنم و از حفظ با او می خوانم ،اما هیچ نمی فهمم چه می گوید.

How can you just walk away?

قشنگ می خواند.

If I could only feel your touch again…

حواسم پرت است.

مادر یک لحظه تنهایم نمی گذارد و مدام نظرم را درباره تک تک اتفاق های روز می پرسد.او نگران است ولی هیچ نمی گوید تا رویم زیاد نشود.

پدرم از راه می رسد،ناراحت است که چرا حالش را نپرسیده ام.بغلش می کنم.خیلی بوی خوبی می دهد.بوی بابا می دهد که همیشه با بوی سیگار همراه است.

دلم سیگار می خواهد.چندی پیش پاکتش خالی شد و رویم نمی شود دوباره بخرم.

برادر قشنگم از راه می رسد و از همان جا داد می زند :"نوش!" او دوست دارد نصفه صدایم کند.دلم برایش پَر می زند.بوسه بارانش می کنم.او نیز بوی خوبی می دهد و حس می کنم دنیایم در چشمانش خلاصه می شود.

اتاقم را دوست دارم.صورتی،بنفش،کرم،چوب،قرمز،قهوه ای،نارنجی،سورمه ای،طوسی،جای آبی خالیست.

با چپ دست حرف می زنم.دلم برایش تنگ است.ولی او خیلی کار دارد و من خیلی دلم می خواهد پیشم باشد تا چند تا بوسش کنم.

یک اس ام اس مسخره حوصله ام را سر می برد.

دلم می خواهد مثل قدیم ها نقاشی کنم و مثل بچگی هایم نقاشی هایم را به سقف اتاقم بچسبانم.اما نقاشی ام نمی آید.

دلم می خواهد برای اتاقم یک آکواریوم جایزه بخرم از بس که مهربان است و مرا دوست دارد.او وقتی من خوابم تماشایم می کند؛وقتی پتو از رویم کنار می رود آن را دوباره رویم می کشد؛اگر خواب بد ببینم برایم آب می آورد و موهایم را نوازش می کند تا دوباره خوابم ببرد؛وقتی همه چیز را به هم می ریزم خودش همه را جمع می کند و تازه برایم آب میوه هم می گیرد.

یک آینه نقره ای با سنگ های آبی فیروزه ای دارم که از وسط شکسته است اما باز هم زیباست و مرا زیبا نشان می دهد تا دلم خوش باشد.

یک عیدی جالب از دایی می گیرم؛یک عروسک نوزاد که چشم هایش را بسته و لب هایش راغنچه کرده است.اول خوشم نمی آید.اما بعد که بغلش می کنم دلم برلیش قنج می رود.دلم بچه می خواهد.دلم می خواهد مثل بعضی مارها که اسمشان را نمی دانم بتوانم بکرزایی کنم.مادر مهربانم قربان صدقه عروسک می رود و می گوید اما یادت باشد ها من حوصله بچه ندارم؛نمی دانم چرا با خودش شوخی دارد.

من دلم بچه می خواهد چون او تنها موجودی است که مال خودِ خودِ آدم است.دوستش دارم با اینکه ندیدمش.

ساعت زشت و بی ریخت اتاقم که دلم می خواهد از پنجره به بیرون پرتش کنم،هنوز عقب است.یاد حرف عموی بابایم می افتم که می گوید این چه صیغه ای است که می گویند ساعت قدیم را می خواهی یا ساعت جدید را.

عکس کودکی هایم در کتابخانه تکیه داده است به کتاب هایم.به من لبخند می زند.او خیلی با نمک و گِرد است.موهایش فر است و لباسی آبی و سفید به تن دارد.عکس تولد  یک سالگی ام هم اینجا دارد به من می خندد.آن موقع موهایش روشن بوده است.او باز هم با نمک است و خیلی سفید.شبیه برف است.

حالم بهتر می شود.به خودم فکر می کنم که چقدر اذیتش کرده ام.می خواهم بیشتر دوستش داشته باشم.

بوی صبح می آید و دلم شور می افتد و می گویم ای وای باز هم دارد روشن می شود.می خواهم بخوابم.حالم بهتر شده است.

+نوشته شده در پنج‌شنبه 12 فروردین‌ماه سال 1389ساعت05:28 ق.ظتوسط noooshooo | نظرات (4)

نظرات (4) نظرات (4)