X
تبلیغات
پیکوفایل
دلخوشی های یک دختر متولد آذر...





















دلخوشی های یک دختر متولد آذر...

یک متولد آذر مینویسد!

ای لامصب

هنوزم نمی تونم نگات کنم

اگه نگا کنم هرگز  نگام بی احساس نیس

ای لامصب

لحظه ای بی حس نگذشته تا الان

یواشکی نگات می کنم

فرار می کنم


+نوشته شده در یکشنبه 4 آبان‌ماه سال 1393ساعت10:36 ب.ظتوسط noooshooo | نظرات (0)

نظرات (0) نظرات (0)


یه چیزی مثل مام رولت رو محکم فرو می کنه توسیـنم و می پرسه: ترسیدی؟ می گم: بله دکتر خیلی! صدای قلبمو پلی می کنه خودمم هم بشنوم. با لبخند نگاهم می کنه. می گم: چه صدایی!داستان داره می گه برا خودش! می گه: بله ریتمش نامنظمی داره. میگه: دریچه میترالت افتادگی داره.  تعجب نمی کنم چون توقع بدتر از اینارو داشتم با اون همه تپش قلب هر روز.

برام قرص می نویسه واسه 2 هفته. اما من همچنان تپش دارم. دوباره می رم پبشش. نوار قلب می گیره می گه: خداروشکر نامنظمیت خوب شده. یه نفس راحت می کشم و ازش تشکر می کنم. می گه: نگران نباش این مادرزادیه خوبت می کنم. دوز قرصارو زیاد می کنه.حالا دوزم از مامان بزرگم هم رفته بالاتر! اما خوب می شم کم کم...

+نوشته شده در دوشنبه 13 مرداد‌ماه سال 1393ساعت11:07 ب.ظتوسط noooshooo | نظرات (0)

نظرات (0) نظرات (0)


حالمو عوض کردم و این حال جدیدمو سفت چسبیدم! به شدت مراقبم!


می خوام از لحظه لحظه بودن در کنار خانوادم لذت ببرم...نگاهشون کنم...بشنومشون...بغلشون کنم...


حرف بد هم نمی زنم دیگه


آفرین دختر گلم

+نوشته شده در یکشنبه 15 تیر‌ماه سال 1393ساعت12:47 ق.ظتوسط noooshooo | نظرات (1)

نظرات (1) نظرات (1)


امشب یه چیزی درونم فرو ریخت و منو تبدیل به یه آدم دیگه کرد

+نوشته شده در چهارشنبه 28 خرداد‌ماه سال 1393ساعت03:06 ق.ظتوسط noooshooo | نظرات (0)

نظرات (0) نظرات (0)


فک کن همیشه مال من باشی

دنیا مگه از این زیباترم میشه

+نوشته شده در پنج‌شنبه 28 فروردین‌ماه سال 1393ساعت12:10 ق.ظتوسط noooshooo | نظرات (0)

نظرات (0) نظرات (0)

این روزا یکیو دارم که احساسم رو لبریز می کنه...

دلم برای غمم تنگ می شه ناخودآگاه , بدجوری عادت کرده بودم... به قول فروغ "من به نومیدی خود معتادم" !!!

همش به آدمایی که تو زندگیم بودن فکر می کنم. همیشه فکر می کردم اول جوونی یکیو پیدا می کنم و تا آخرش با همون می مونم...اما نشد. یادش بخیر اولین کسی که دوسش داشتم 19 سالم بود!شمع 20 سالگیمونو با هم فوت کردیم! بعد از اون فکر می کردم دوست قدیمیمو دوس دارم اما واقعا اونجوری دوسش نداشتم ولی یه سال بعد واقعا احساس می کردم بهش حس دارم, یه حس عجیب! باهش روزای خوبی نداشتم همش اختلاف. خودمم تو وضعیت روحی خوبی نبودم. بعد از اون کلی تنهایی کشیدم تا آروم بگیرم. بهار که شد کسیو دیدم که هنوز که هنوزه ته دلم می خوامش! با اینکه جنسش خورده شیشه داشت... بهترین روزای عمرم بود روزای با اون.نمی دونم چرا نه می تونم ببخشمش نه می تونم نخوامش. چند بار خواستیم از اول شروع کنیم نشد! خیلی جاها حق رو به اون میدم و خیلی جاها به خودم. خوب شد که روزای سختش گذشت. چند سال تو همه این جریانات, یه دوست واقعی داشتم که تو غم و شادیم شریک بود. همه چیمو بهش می گفتم. یکی از بهترین آدمایی که می شناسم. عاشقم بود اما من نبودم. همیشه فکر می کردم عشقو علاقه یه طرفه وقتی اونی که دوسش داری دوستت نداره خیلی بده اما بهم ثابت شد که برعکسش خیلی بدتره. خیلی برام عزیز بود بدون اون خیلی غمگین می شدم. خاطرات خیلی خوبی داشتیم. ساعتها حرف زدن بدون خستگی... بعضی وقتا حتی لازم نبود حرف بزنیم با یه نگاه منظور همو می فهمیدیم. یه روز به خودم فحش دادم! کی بهتر از اون می تونی پیدا کنی؟ کی می تونه انقدر بفهمه تورو؟ کی باهات انقدر روراست و مهربون بوده؟ کی مثل اون حتی بدیهات رو خوبی می بینه؟ ... دوسش داشتم اما یه دوس داشتن دیگه... نمی تونستم دستشو بگیرم نمی تونسم سرمو بذارم رو شونش اون کششش برام وجود نداشت. خیلی سعی کردم...حتی با احساساتش بازی کردم ولی نمی تونستم. ازش خواستم هر ارتباطیو باهام قطع کنه من سد زندگیش بودم. هر دو کلی کلنجار رفتیم تا از هم بریدیم. روزای تلخی بود خیلی دلتنگش بودم هنوزم دلم برای اون روزای بی دوز و کلک و شاد تنگ می شه. جاش خالی بود تو زندگیم. حالا ازدواج کرده و آرزوم خوشبختیشه. تولدم بهم تبریک گفت ولی من مجبور بودم ضد حال باشم چون دیگه زن داشت. و امیدوارم که دیگه اینکارو نکنه. بعد از اون باز رفتم تو پیله تنهایی باز کش مکش داشتم با اون آدم خورده شیشه دار! که باز هم نشد! الان یک ماه و 18 روزه که دارم یه راطه جدیدو تجربه می کنم! یه دوس داشتن که آروم آروم شکل گرفت. چند روزیه می رم تو فکر بعد بلند می گم "وای!دوسش دارم!" هول می کنم...می ترسم از دوس داشتنِ دوباره! می ترسم از اینکه بوی تنش مستم می کنه...از اینکه لحظه بوسـیدنشـو روزی هزار بار می تونم تصور کنم...از اینکه هربار که منو می بـوسـه یا دستمو می گیره احساس همون اولین بارو دارم...! مثل باباها مواظبمه...چند سال ازم بزرگتره و زندگیش روی غلتک افتاده.مثل هم احساساتیو دیوونه ایم! شعر می گه ساز می زنه... به نظرم کاراش عجیب میاد اما خوشاینده. همش دوس داره یه کاری کنه خوشحالم کنه! بیشتر وقتا انقدر از دستش می خندم که اشکم در میاد! یه بار با حالتی که انگار برای خودشم غیر منتظره س بهم گفت "من دیگه نمی تونم بدون تو باشم" منم اشکم دروامد! اما می خوام دوس داشتنش به مرور زمان بهم ثابت شه. هر بار تو زندگیم عجله کردم همه چی خراب شده.

به امید روزای بهتر

+نوشته شده در شنبه 26 بهمن‌ماه سال 1392ساعت12:07 ب.ظتوسط noooshooo | نظرات (0)

نظرات (0) نظرات (0)



دیشب بعد از کلی رازونیاز (به قول داداشم مراقبه) از خدا خواستم بهم آرامش بده با یه جواب...


رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند...

چنان نماند و چنین نیز نخواهد ماند...


+نوشته شده در یکشنبه 1 دی‌ماه سال 1392ساعت01:55 ب.ظتوسط noooshooo | نظرات (0)

نظرات (0) نظرات (0)

ر.یدم به زندگی


ر.یدم به تولدم


ر.یدم به شبای بارونی


ر.یدم به شب یلدا


ر.یدم به ماه آذر


ر.یدم به و.لنتاین


ر.یدم به ادامه تحصیل


ر.یدم به تجرد


ر.یدم به تاهل


ر.یدم به بی پولی



ر.یدم به آرزوهام


ر.یدم


ر.یدم


ر.یدم

...

+نوشته شده در دوشنبه 18 آذر‌ماه سال 1392ساعت11:17 ب.ظتوسط noooshooo | نظرات (4)

نظرات (4) نظرات (4)


یه عالمه نقشه دارم

یه عالمه فکرای خوب

یه عالمه رویا


یه عشق می خوام

یه حس جادویی


من حالیم نیست که عشق برنامه ریزی نمی فهمه

من خنگم

من یه اکولوژیستم

فقط بلدم راه حل پیدا کنم دلیل پیدا کنم

حالیم نیست که

                  عشق یعنی معجزه


+نوشته شده در سه‌شنبه 28 آبان‌ماه سال 1392ساعت12:00 ق.ظتوسط noooshooo | نظرات (0)

نظرات (0) نظرات (0)

ای آروزی من

همه ی من، تو را می خواهد

همه ی تو را

ای همه ی آرزوی من


یادمه نشسته بودیم کنار هم، دستم تو دستش بود ، سرشو تکیه داده بود به سر من.. من داشتم آروم توی گوشش حرف می زدم؛ بهش گفتم عاشـقتم، عاشـق نفساتم، عاشـق بوتم، عاشـق گرماتم... چشماشو بسته بود و دستمو سفت تر می گرفت.

+نوشته شده در سه‌شنبه 9 مهر‌ماه سال 1392ساعت01:03 ق.ظتوسط noooshooo | نظرات (0)

نظرات (0) نظرات (0)

بچه که بودم قبل از خواب به آرزوهام فکر می کردم  و از ته دل می دونستم به همشون می رسم.

حالا که مثلا بزرگ شدم ، اولا که به این راحتیا خوابم نمی بره! دوما قبل از خواب فقط به نداشته هام فکر می کنم!

+نوشته شده در شنبه 23 شهریور‌ماه سال 1392ساعت09:37 ب.ظتوسط noooshooo | نظرات (0)

نظرات (0) نظرات (0)


همه خودتو از من گرفتی

من نمی دونم بدون تو چیکار کنم

کاش گریه می کردم و نمی ذاشتم بری

کاش منم حس تورو داشتم

دلتنگ یه لحظه صداتم

تو نمی دونی

من بدون تو نمی تونم

زندگیم خالی شده از وقتی رفتی

همه اش نگرانتم

تو نمی دونی

+نوشته شده در یکشنبه 23 تیر‌ماه سال 1392ساعت12:46 ق.ظتوسط noooshooo | نظرات (2)

نظرات (2) نظرات (2)

خودمو به خنده می زنم

خودمو به گریه می زنم

می خوام فراموشت کنم

اما نمی شه

+نوشته شده در جمعه 14 تیر‌ماه سال 1392ساعت12:47 ق.ظتوسط noooshooo | نظرات (0)

نظرات (0) نظرات (0)

دوباره بهار!دوباره فصل انفجار هیجان...


پارسال این موقع چه روزای خوبی داشتم. از خوشی سرمست بودم. از احساس لبریز بودم.

یه بهار عاشقانه و شاد اما با یه پایان تلخ!


یادم نمیاد آخرین باری که تفریح کردم کی بوده...آخرین باری که احساساتی شدم کی بوده...آخرین باری که احساس زنده بودن کردم کی بوده...خیلی نق دارم واسه زدن!


+نوشته شده در شنبه 7 اردیبهشت‌ماه سال 1392ساعت11:36 ق.ظتوسط noooshooo | نظرات (4)

نظرات (4) نظرات (4)

امروز قرار بود از صب تا شب تنهای تنها باشم و این مکالمه شب قبل  من و فرزاد بود

من : تنهایی کف می کنم خب...می ترسم...تو نرو حداقل

برادرم : خاک تو سرت! بگو دوس پسرت بیاد پیشت!

من :  غیرت داداش مارو!

برادرم : مطمئن باش اگه دوس پسر داشتی عمرا اگه می رفتم!  

 

پ.ن : تنها موندم و انقدر شیرینی و شوکولات و گز خوردم که الان تا خرتناقم پره و هر لحظه ممکنه بالا بیارم! 

یاد اون شبی افتادم که ودکــا بهم نساخته بود و تو آینه دسشویی نگاه می کردم ببینم کی بالا میارم! 

پست چندش آوری شد قبول دارم!

+نوشته شده در یکشنبه 11 فروردین‌ماه سال 1392ساعت12:59 ق.ظتوسط noooshooo | نظرات (7)

نظرات (7) نظرات (7)

کلمه ها

در لا به لای ذارت روحم گیر کرده اند

تقلا کنان ، خود را به در و دیوار وجودم می کوبند

اما

من حرفهای ربط را ، برای به زنجیر کشیدن پیدا نمی کنم

کلمه ها

سرگردان می شوند

مانند قطره های آبی که نمی خواهند به هم بپیوندند

+نوشته شده در جمعه 4 اسفند‌ماه سال 1391ساعت07:50 ب.ظتوسط noooshooo | نظرات (7)

نظرات (7) نظرات (7)

من می ترسم از روزی که دیگه تو رو نبینم ، دیگه قرار نباشه صداتو بشنوم ، دیگه نتونم باهات حرف بزنم... 

 از این فکرا گریه ام می گیره

+نوشته شده در شنبه 21 بهمن‌ماه سال 1391ساعت12:35 ق.ظتوسط noooshooo | نظرات (9)

نظرات (9) نظرات (9)

متن تلفنهایی که توی یک روز به من می شه: 

برادرم : ‌۵ تا تخم مرغ بذار بپزه توش نمک هم بریز تا من بیام! 

مامانم :‌ چندتا سیب زمینی سرخ کن تا من بیام! 

بابام: معنی فلان کلمه (اغلب کلمات سخت و تخصصی الکترونیک که بابام فک می کنه چون اینهمه کلاس زبان رفتم باید بلد باشم) چیه؟ 

مامانیم :‌ همتون خوبین؟خوبین؟خوبین؟  

باباییم :‌ می خواستم صدای قشنگتو بشنوم  

داییم :‌ این فی الــــتر شکون ما تموم شدا!  

آیــدا :‌ نوش کجایی؟ خوبی؟ 

پ.ن : اینو یه جا خوندم خیلی خوشم اومد 

"هیچگاه تنهاییت را به حراج نگذار! فصلش که برسد به قیمت میخرند."

+نوشته شده در پنج‌شنبه 28 دی‌ماه سال 1391ساعت02:28 ق.ظتوسط noooshooo | نظرات (2)

نظرات (2) نظرات (2)

گوشی موبایلی که توی دست فشرده نشه
شب کنار بالش گذاشته نشه
نیمه های شب به خاطر اس ام اس احتمالی چک نشه
گوشی موبایل نیس که...
صرفا همون گوشت کوبه که باید روزی صد بار کوبیدش تو دیوار...! 

 

منبع : فــــ.بـــ

+نوشته شده در جمعه 15 دی‌ماه سال 1391ساعت01:14 ق.ظتوسط noooshooo | نظرات (2)

نظرات (2) نظرات (2)

من همونم که زخمامو خودم بستم...

+نوشته شده در یکشنبه 3 دی‌ماه سال 1391ساعت09:42 ق.ظتوسط noooshooo | نظرات (9)

نظرات (9) نظرات (9)

من منتظرم 

منتظر تویی که می آیی 

تو را، به خدا، سفارش داده ام !

همانی خواهی بود که خواسته ام 

من منتظرم 

منتظر تویی که منتظر من هستی 

من را طبق سفارش تو ساخته اند! 

+نوشته شده در سه‌شنبه 14 آذر‌ماه سال 1391ساعت07:46 ب.ظتوسط noooshooo | نظرات (5)

نظرات (5) نظرات (5)

این روزها به همه چی شک می کنم...از شک داشتن ، از نا امیدی متنفرم...از فراموشی متنفرم...از بی خیال شدن متنفرم...از گرم کردن سر خودم متنفرم...از گذروندن روزا و انتظار تا اینکه شب شه بخوابم متنفرم...از تاریک شدن هوا متنفرم...از تکرار متنفرم...از صبح زود بیدار شدن متنفرم...از ف.ب متنفرم... 

 

خدایا من رو با خودم تنها نذار!نباید شک کنم...همه وجودم باید پر از اعتماد شه... 

می خوام کسی وارد زندگیم شه که قرار نباشه هیچوقت فراموشش کنم...شب و روزم رو پر کنه از زندگی که بوی ناب زنده بودن می ده...بوی حقیقت می ده...

 

خدایا تولدم نزدیکه...بهم کادو بده!

+نوشته شده در یکشنبه 28 آبان‌ماه سال 1391ساعت05:03 ب.ظتوسط noooshooo | نظرات (11)

نظرات (11) نظرات (11)

نیا باران ... عاشقانه اش نکن ... من و او ما نشدیم...

+نوشته شده در پنج‌شنبه 25 آبان‌ماه سال 1391ساعت06:29 ب.ظتوسط noooshooo | نظرات (4)

نظرات (4) نظرات (4)

از اونجایی که خیلی با این نوشته خودم حال کردم (!) دوباره می ذارمش! 

"من زنده ام،من می توانم برای خواسته های دلم هر لحظه که اراده کنم اشک بریزم." 

 

پ.ن: 

یکم استرس داشت...چندتا موی سفید در اومده رو سرش...انگار واقعا غصه خورده...نمی دونم چرا یه حلقه طلایی دستش کرده...بغلـم می کنه و منو بو می کنه...چه جوری می تونه اونهمه حرفای تلخمو فراموش کنه؟... 

 

+نوشته شده در شنبه 13 آبان‌ماه سال 1391ساعت02:49 ق.ظتوسط noooshooo | نظرات (12)

نظرات (12) نظرات (12)

امروز از پنجره اتاقم یه صحنه خیلی زیبا دیدم؛ باد پیچید لای شاخه های درخت و یه عالمه برگ با یه آهنگ فوق العاده لطیف ، ریختن پایین! 

 

بی ربط نوشت: 

رقصـیدن با کسی که دوسش داری،  بغـل کردنش، بو کردنش، لمــس کردنش، حس کردن گرماش و خیـسی تنـش از بهشتی ترین حس هاست، مخصوصا که ادکلن گرم بزنه! 

 

بعدا نوشت: 

خدایا چی برام مقدر کردی؟ من اگه به تو بگم هر چی به صلاحمه برام بکن راضی می شی؟آره؟ درس این روزای من اینه؟

+نوشته شده در سه‌شنبه 2 آبان‌ماه سال 1391ساعت01:19 ق.ظتوسط noooshooo | نظرات (12)

نظرات (12) نظرات (12)

وقتی به من فکر می کنی حس می کنم از راه دور

+نوشته شده در چهارشنبه 26 مهر‌ماه سال 1391ساعت12:46 ق.ظتوسط noooshooo | نظرات (9)

نظرات (9) نظرات (9)

فصل سولاریوم و حمام آفتاب، فصل موهای بلوند، فصل لباسای آستین کوتاه و به رخ کشیدن عضله ها (قسمت مورد علاقه من ) ، فصل آهنگ تابستون کوتاهه، فصل دید زدن از پشت عینک آفتابی، فصل ترکیه رفتن و عکسای لخـــــ.تی پخــتی انداختن ، فصل مانتوهای گشاد عجیب مد تابستون ، فصل شب دیر خوابیدن و ظهر بیدار شدن، فصل بی حوصلگی و گرما،...فاینالی ایز اور!

+نوشته شده در یکشنبه 16 مهر‌ماه سال 1391ساعت03:10 ق.ظتوسط noooshooo | نظرات (27)

نظرات (27) نظرات (27)

این روزها همه کمتر خوشی می کنند!  

اما  

چرا هیچکس همان شادی کوچکش را با من تقسیم نمی کند؟  

یعنی اینقدر کسالت آور شده ام؟ 

یا شاید از من می ترسند؟ 

+نوشته شده در چهارشنبه 29 شهریور‌ماه سال 1391ساعت06:56 ب.ظتوسط noooshooo | نظرات (25)

نظرات (25) نظرات (25)

تخت خواب یکنفره من، به دیواری سرد و صیقلی چسبیده است ؛ 

 دیواری که حتی در تابستان هم خنک است؛ 

دلم نمی خواهد که امسال وقتی هوا سرد شود، هر بار که به پهلوی چپ می چرخم، نوک دماغم دیوار سرد را لمس کند؛ 

تخت خواب یکنفره، تخت خواب تنهایی من، گرما، صدای نفس های خواب آلود، بوی بدنی غیر از من و آغوشی خاص را کم دارد؛ 

تخت خواب دو نفره می خواهم....آری به این نیاز هم رسیده ام! 

دیوار سرد و صیقلی!از من بگذر، من زنده ام،من می توانم برای خواسته های دلم هر لحظه که اراده کنم اشک بریزم.

+نوشته شده در یکشنبه 26 شهریور‌ماه سال 1391ساعت02:02 ق.ظتوسط noooshooo | نظرات (9)

نظرات (9) نظرات (9)

بگذر تابستان  

حالم با تو خوب نمی شود 

 

پاییز حال مرا خوب می شناسد  

من زاده پاییزم

+نوشته شده در جمعه 17 شهریور‌ماه سال 1391ساعت01:09 ق.ظتوسط noooshooo | نظرات (12)

نظرات (12) نظرات (12)

مانند لحظه ای که رازی بر تو آشکار می شود 

ناگهان درمی یابی که : آخ...من رویایی ندارم... 

بر جای خشکت می زند 

این حس را نمی شناسی...آری بی رویا بودن را ....برای تو غریب است 

انگار لحظه ای در تو چیزی فرو می ریزد 

سعی می کنی چند رویا برای خودت بسازی، اما نمی شود 

رویا باید از قلبت باشد...چون رویاست که سرانجام واقعی می شود 

آری قلبت...

+نوشته شده در دوشنبه 23 مرداد‌ماه سال 1391ساعت01:23 ب.ظتوسط noooshooo | نظرات (9)

نظرات (9) نظرات (9)

چند روزیه نمی خندم .حتی لبخندام هم زورکیه 

کسی که توی همه عکساش می خندید ، حالا یه لبخند الکی روی لباش ماسیده. 

دلم می گیره از این چشمای غمگین 

  

خدایا دلمو شاد کن... 

 

دلم می خواد بازم از ته دل بخندم ، دلم می خواد غم و غصه توی زندگیم بمیره ، دلم می خواد خلاءهای زندگیم با شادیا پر بشه  

دلم میخواد بازم وقتی توی آینه نگاه می کنم خندم بگیره از افکارم! 

دلم می خواد خیلی خوشحال باشم...خیلی زیاد 

یه اتفاق خوب....یه معجزه...خدایا ازت یه معجزه می خوام 

می خوام تو زندگیم عشـق داشته باشم...انگیزه زنده بودن...دلیل نفس کشیدن.

می خوام یه نفر شاهد همه لحظه های زندگیم باشه...یه نفر که من همه زندگیشم 

 

+نوشته شده در یکشنبه 15 مرداد‌ماه سال 1391ساعت03:30 ق.ظتوسط noooshooo | نظرات (4)

نظرات (4) نظرات (4)

اگر کسی بیش از حد می خندد، حتی به مسائل خیلی ساده و معمولی؛او از درون به شدت اندوهگین است
اگر کسی بیش از حد می­خوابد، مطمئن باشید که او احساس تنهایی می­کند.
اگر کسی کمتر حرف می­زند و یا در زمان حرف زدن بسیار سریع صحبت می­کند؛ این بدان معنیست که رازی برای پنهان کردن دارد.
اگر کسی قادر نیست بگرید، او شخصیتی ضعیف است.
اگر کسی بطور غیر نورمال غذا می­خورد، از استرس و فشارِ زیاد رنج می­برد.
اگر کسی به سادگی می­گرید، حتی در برابر مسائل خیلی ساده، او فردی بی گناه و دل نازک است.
اگر کسی به سرعت عصبانی می­شود، حتی برای مسائل کوچک و پیش پا افتاده، این بدان معناست که او عاشق شده است.

+نوشته شده در پنج‌شنبه 12 مرداد‌ماه سال 1391ساعت10:21 ب.ظتوسط noooshooo | نظرات (3)

نظرات (3) نظرات (3)

در این بهار مرا بوسید ، اما وقتی یک چیزی غلط است غلط است دیگر! حتی اگر به نظر همه خیلی درست برسد!

پ.ن. چقدر من تو کار بوس هستم!!!! خیر سرم!!!!

+نوشته شده در چهارشنبه 11 مرداد‌ماه سال 1391ساعت02:11 ق.ظتوسط noooshooo | نظرات (3)

نظرات (3) نظرات (3)

خوب است وقتی که نفست بالا نمی آید ، 

        کسی حرف های بغض شده در گلویت را جایی نوشته باشد...

+نوشته شده در جمعه 6 مرداد‌ماه سال 1391ساعت03:20 ق.ظتوسط noooshooo | نظرات (1)

نظرات (1) نظرات (1)

آدم گاهی نیاز دارد خودش باشد و خودش 

تنهای تنها 

بنشیند فقط به خودش فکر کند 

روحش را کنکاش کند 

ببیند با خودش چند چند است 

آدم گاهی نمی تواند کسی را در خلوتش راه بدهد 

احساس می کند همینجوری خوب است 

خوب است که آدم گاهی فقط خودش را ببیند 

چقدر آدم جالب است 

زود به زود خواسته دلش عوض می شود

+نوشته شده در جمعه 30 تیر‌ماه سال 1391ساعت03:49 ق.ظتوسط noooshooo | نظرات (1)

نظرات (1) نظرات (1)

2تا خواننده دارم که از شکست من خوشحال می شن خوشودن می دونن کیارو می گم! شاید ناخواسته باشه خوشحالیشون و حتی خودشون خبر ندارن که خوشحال شدن، اما می شن! 

+نوشته شده در شنبه 10 تیر‌ماه سال 1391ساعت01:39 ب.ظتوسط noooshooo | نظرات (5)

نظرات (5) نظرات (5)

حالم خیلی بده 

خیــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی بد

+نوشته شده در سه‌شنبه 6 تیر‌ماه سال 1391ساعت11:54 ب.ظتوسط noooshooo | نظرات (3)

نظرات (3) نظرات (3)

وقتی نگام می کنی ، وقتی صدام می کنی ، وقتی می خندیو منو می خندونی ، وقتی دستمو می گیریو می بوسی ، وقتی بهم می گی خانومم ، وقتی سورپرازم می کنی ، من بیشتر وابسته ات می شم ، من ... من فقط خدا رو شکر می کنم.

+نوشته شده در پنج‌شنبه 28 اردیبهشت‌ماه سال 1391ساعت09:56 ب.ظتوسط noooshooo | نظرات (1)

نظرات (1) نظرات (1)

خدایا دمت گرم به خدا  

آخیـــــــــــــــــــش همچین حالم خوشه ها !  

خدایا بازم از این کارا بکن!  

خدایا صداتو شنیدم ممنونم که صدامو شنیدی  

+نوشته شده در چهارشنبه 30 فروردین‌ماه سال 1391ساعت10:18 ب.ظتوسط noooshooo | نظرات (1)

نظرات (1) نظرات (1)

نمی دونم امروز چرا همش دلم می خواست ببینمت همبازی! راضی نیستم همبازی!  

داشتم فکر می کردم چقدر بزرگ شدی همبازی...انقدر که دیگه بازی نمی کنی...به جای همبازی حالا می خوای همخونه داشته باشی...! آخ یادت بخیر همبازی! 

+نوشته شده در یکشنبه 27 فروردین‌ماه سال 1391ساعت02:00 ق.ظتوسط noooshooo | نظرات (2)

نظرات (2) نظرات (2)

دل گمراه من چه خواهد کرد 

با بهاری که می رسد از راه 

یا نیازی که شکل می گیرد 

در تن شاخه های خشک و سیاه 

 

دل گمراه من چه خواهد کرد 

با نسیمی که میتراود از آن 

بوی عشق کبوتر وحشی 

نفس عطرهای سرگردان 

 

لب من از ترانه می سوزد 

سینه ام عاشقانه می سوزد 

پوستم می شکافد از هیجان 

پیکرم از جوانه می سوزد 

 

من ز شرم شکوفه لبریزم 

یار من کیست ، ای بهار سپید؟ 

گر نبوســد در این بهار مرا 

یار من نیست ، ای بهار سپید

+نوشته شده در پنج‌شنبه 10 فروردین‌ماه سال 1391ساعت11:06 ب.ظتوسط noooshooo | نظرات (5)

نظرات (5) نظرات (5)

می خوام بازم کسیو داشته باشم که براش بنویسم ، به فکرش آهنگ گوش بدم ، به عشقش دنبال شعرا و آهنگایی باشم که به عشق و رابطمون می خوره.

می خوا بازم کسیو داشته باشم که روزای خوب ، فکرای خوب و خاطره های خوب باهاش داشته باشم.

می خوام بازم کسیو داشته باشم که بغلم کنه ، بوسم کنه ، نگاهم کنه و باهام ساعت ها حرف بزنه .

دلم میخواد از نگاه کردن به چشماش دلم بلرزه ، از شنیدن صداش نفسم بند بیاد و از لمس دستاش قلبم هری بریزه .

می خوام کسیو داشته باشم که برای انتخاب زنگ شمارش توی گوشیم یه عالمه آهنگ انتخاب کنم؛ هر روز با زنگش بیدار شم و تا شب هیجان بودن با اون رو داشته باشم .

می خوام با کسی باشم که باهاش بهم خوش بگذره؛ ثانیه ها رو بشمارم تا وقت قرارمون برسه، هر بار که می بینمش یه حس جدید داشته باشم و منتظر سورپرایز شدن با چیزا و حرفا و کارای عاشقانه باشم.

دوس دارم باهاش برم شام بخورم، دیر برگردم خونه ، باهاش برم توی طبیعت بگردم .

می خوام کسیو داشته باشم که بهم بگه عزیزم ، خوشگلم ، مهربونم..دوس دارم همش قربون صدقم بره هم توی اس ام اس هم پای تلفن هم رو در رو.

دلم می خواد بغلم کنه و همش ازم تعریف کنه، توی روم بهم بگه دوسم داره .

دلم می خواد واقعا دوسم داشته باشه منم دوسش داشته باشم...

+نوشته شده در جمعه 21 بهمن‌ماه سال 1390ساعت01:10 ب.ظتوسط noooshooo | نظرات (8)

نظرات (8) نظرات (8)

هیچ وقت فکر نمی کردم یه روزی حرفی بزنی 

 که مجبور شم بهت بگم  

خفه شو ...

 

+نوشته شده در دوشنبه 19 دی‌ماه سال 1390ساعت12:57 ق.ظتوسط noooshooo | نظرات (6)

نظرات (6) نظرات (6)

لاغر باش تا کامروا باشی!!!!!!!

+نوشته شده در دوشنبه 5 دی‌ماه سال 1390ساعت04:23 ب.ظتوسط noooshooo | نظرات (4)

نظرات (4) نظرات (4)

  1    2    3  >>