X
تبلیغات
بازی پارس آنلاین
دلخوشی های یک دختر متولد آذر...





















دلخوشی های یک دختر متولد آذر...

یک متولد آذر مینویسد!

برون شو ای غم از سینه که لطف یار می آید

تو هم ای دل ز من گمشو که آن دلدار می آید


نگویم یار را شادی که از شادی گذشتست او

مرا از فرط عشق او  ز شادی عار می آید


-مولانا

+نوشته شده در یکشنبه 8 شهریور‌ماه سال 1394ساعت10:20 ب.ظتوسط noooshooo | نظرات (0)

نظرات (0) نظرات (0)

قول می دم یه قول سفت! قول مثه آدم!

خوشحالم که قول می دم... دیگه راحت می شم...آزاد می شم...هزارتا در دیگه به روم باز می شه...هزارتا حس واقعی دیگه رو می تونم تجربه کنم...اولین باره که قول می دم که دیگه نباشی! اما ایندفعه قولم قوله! و به طرز عجیبی بابتش خوشحال و راضیم...

اخیرن یکی از بندنافامو قیچی کردم، این یکی رو هم قیچی کردم و خلاص شدم...باورم نمی شه که چقدر بابتش خوشحالم! هیجان زده هم هستم چون مثل یه تصویر واضح و روشن مطمئنم که بهترین درها به روم باز می شه و بهترین اتفاقا برام می افته، جوری که هر روز برای تک تکشون جشن بگیرم و خدارو شکر کنم... احساس خیلی جالبی دارم...رها و راحت و امیدوار...بی نهایت حس خوب رو به طرف خودم می کشم...دیگه می تونم خودم باشم از ازش لذت ببرم.

از فکرهایی که تو سرم می گذره لذت می برم و نیشم تا بناگوشم وا میشه...همه اش هم واقعیه همه اش...ای ول

+نوشته شده در شنبه 24 مرداد‌ماه سال 1394ساعت01:50 ق.ظتوسط noooshooo | نظرات (0)

نظرات (0) نظرات (0)

یه پیرهن شاد سبز و نارنچی چهار خونه پوشیده بود، صورتش ترو تمیز و ریش تراشیده، یه لبخند بزرگ می زد، دستاشو باز کرد رو به من و گفت بدو بیا! با تعجب گفتم بابایی مگه اینا همه اش خواب نیست؟ گفت نه، واقعیِ واقعیه بدو بیا! دویدم سمتش محکم بغلم کرد و کلی ماچم کرد؛ خیلی دلتنگش بودم خیلی دلتنگم بود؛  کاش به قول خودش واقعیِ واقعی بود.

+نوشته شده در چهارشنبه 7 مرداد‌ماه سال 1394ساعت12:32 ق.ظتوسط noooshooo | نظرات (1)

نظرات (1) نظرات (1)

I’m lost again, it’s happening
When you’re around I just go weak
All I wanna know, is it mutual
Then I never want to leave
Then I’m ready to run, ready to fall
Think I’m ready to lose it all

+نوشته شده در جمعه 26 تیر‌ماه سال 1394ساعت01:50 ق.ظتوسط noooshooo | نظرات (1)

نظرات (1) نظرات (1)

تو نمی دونی ولی همیشه  فقط یه جرقه کوچیک کافیه برام تا

دوباره دیوانه وار عاشقت باشم.

+نوشته شده در سه‌شنبه 16 تیر‌ماه سال 1394ساعت11:15 ق.ظتوسط noooshooo | نظرات (1)

نظرات (1) نظرات (1)

من همیشه یکی دوتا دفتر از نوشته هام دارم که حال روزمو وقتایی که تغیری در خودم حس می کردم توش می نوشتم

بعضی وقتا نوشته هامو مرور می کنم

با یه چیزایی خیلی حال می کنم

با یه چیزایی خیلی بیشتر

به نظرم همیشه در حال رشد بودم و هستم.

 همیشه خدا توی بیشتر لحظه های زندگیم بوده.

همیشه بچه ی بامزه ای بودم و دنبال شادی می گشتم و چیزایی که خوشحالم کنه حتی وقتایی که خیلی حالم بد بوده.

همیشه کلی رویا و آرزو داشتم و دارم.

همیشه بچه قاطی و بی اعصابی بودم و هنوزم هستم!

خیلی حال می کنم با خودم از خودم بیشتر موقع ها خوشم میاد.

+نوشته شده در یکشنبه 7 تیر‌ماه سال 1394ساعت11:32 ب.ظتوسط noooshooo | نظرات (0)

نظرات (0) نظرات (0)


من در این خلوت خاموش سکوت


اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم


"سهراب"

+نوشته شده در یکشنبه 31 خرداد‌ماه سال 1394ساعت10:29 ب.ظتوسط noooshooo | نظرات (0)

نظرات (0) نظرات (0)

- آخ اگه بدونی...


+ خنگ که نیستم.می دونم!


- تا کجا می خوای به این فاصله مجبورم کنی


+ ...

+نوشته شده در یکشنبه 24 خرداد‌ماه سال 1394ساعت11:17 ب.ظتوسط noooshooo | نظرات (0)

نظرات (0) نظرات (0)

آدمهایی که اصل قضیه را فهمیده اند، دیگر حرفی برای گفتن ندارند.برای هیچ کس حرفی ندارند. حتی وقتی یک نفر مثل خودشان را پیدا می کنند، حرف نمی زنند؛ چون اصل قضیه را فهمیده اند.

+نوشته شده در یکشنبه 17 خرداد‌ماه سال 1394ساعت08:12 ب.ظتوسط noooshooo | نظرات (0)

نظرات (0) نظرات (0)

رفت جلو آینه، دستشُ زیر چونه‌ش گرفت و صورت خودشُ برانداز کرد. روشُ از آینه برگردوند و چرخوند طرف اون؛ پرسید:
-معلومه؟
+چی؟
-اینکه تنهام؟

+نوشته شده در سه‌شنبه 12 خرداد‌ماه سال 1394ساعت09:15 ب.ظتوسط noooshooo | نظرات (0)

نظرات (0) نظرات (0)

I like the way you look at me,it turns me on ...

I like the way you smile at me,it turns me on

I like the way you say my name,it really really turns me on

You turn me on

You turn me on...

+نوشته شده در شنبه 26 اردیبهشت‌ماه سال 1394ساعت06:10 ب.ظتوسط noooshooo | نظرات (0)

نظرات (0) نظرات (0)

روزایی که همه چی داشتم غصه چیزایی که نداشتمو می خوردم و از داشته هام لذت نمی بردم.

حالا دیگه اون چیزای قبلیم ندارم! باید از چندتا چیز باقی مونده لذت ببرم علی الحساب!

+نوشته شده در سه‌شنبه 19 اسفند‌ماه سال 1393ساعت06:14 ب.ظتوسط noooshooo | نظرات (0)

نظرات (0) نظرات (0)

کفاره شــراب خواری های بی حساب ......هوشیار در میان مسـتان نشستن است

+نوشته شده در پنج‌شنبه 16 بهمن‌ماه سال 1393ساعت04:56 ب.ظتوسط noooshooo | نظرات (0)

نظرات (0) نظرات (0)

نمی شه برگردی

گذاشتنت اون زیر خودم دیدم

خاک ریختن روت منم ریختم تا باور کنم رفتنتو اما بی فایده بود

هنوز سر میز غذا برات قاشق چنگال می ذارم

هنوز وقتی فال حافظ می گیرم می رم گوشیو بر می دارم که ازت معنیشو بپرسم

هنوز وقتی یه شعر قشنگ یه جا می خونم می خوام یادداشتش کنم که جمعه بیام برات بخونم

نمی شه برگردی می دونم

خودم بالا سرت بودم باهات خداحافظی کردم چشمات بسته بود صورت سفید و قشنگت با اون موهای پنبه ای زیبات خوابیده بود

خودم اون روز لباستو دراوردم که ازت نوار قلب بگیرن اون نوار قلبو گذاشتم لای کتابم نمی دونم چرا

نمی شه برگردی

از همون اولش که رفتی تو کما می دونستم بر نمی گردی

حتی اون موقع که بالاسرت شعر مورد علاقتو می خوندم و اشکت آروم از گوشه چشمت اومد پایین

"دلم می خواس اینجا بودی تا تو چشات نیگا کنم"

"کبوترای عشقمو از تو چشات هوا کنم"

"بی تو زمونه سردشه نمی دونم چه دردشه"

"یه روز بیا با هم دیگه زمونه  رو دوا کنیم"

"با من بیا با من بمون نذار که تنها بمونم"

می دونم یادته چون اشکاتو دیدم می دونم که شنیدی

حالا برخلاف خواست تو من از همیشه تنهاترم

از وقتی رفتی کمبود محبت گرفتم

نمی شه برگردی می دونم

اما هنوز نمی تونم باور کنم نمی تونم عادت کنم

باید یه نخ به انگشتم ببندم که همیشه یادم باشه دیگه پدربزرگم رفته

دیگه نیست تموم شد برای همیشه

هر چقدر هم که گریه کنم فایده نداره

می دونم یادته که وقتی فهمیدی توی خونه تنها نشستم گریه می کنم بهم زنگ زدی گفتی

"باباجون تا وقتی من زنده ام نباید گریه کنی هروقت من مردم گریه کن"

حالا من گریه هام بند نمیاد

هروقت حتی تو دلم اسمتو بیارم اشکام سرازیر می شن

دیگه نیستی تموم شد

نمی شه برگردی

می دونم

 

 

 

+نوشته شده در جمعه 10 بهمن‌ماه سال 1393ساعت12:16 ق.ظتوسط noooshooo | نظرات (3)

نظرات (3) نظرات (3)


جایی میان قلب هست
که هرگز پر نمی‌شود
یک فضای خالی
و حتی در بهترین لحظه‌ها
و عالی‌ترین زمان‌ها
می‌دانیم که هست
بیشتر از همیشه
می‌دانیم که هست
جایی میان قلب هست
که هرگز پر نمی‌شود
و ما
در همان فضا
انتظار می‌کشیم
وُ انتظار می‌کشیم.


-چارلز بوکوفسکی

+نوشته شده در دوشنبه 10 آذر‌ماه سال 1393ساعت11:36 ب.ظتوسط noooshooo | نظرات (1)

نظرات (1) نظرات (1)

ای لامصب

هنوزم نمی تونم نگات کنم

اگه نگا کنم هرگز  نگام بی احساس نیس

ای لامصب

لحظه ای بی حس نگذشته تا الان

یواشکی نگات می کنم

فرار می کنم


+نوشته شده در یکشنبه 4 آبان‌ماه سال 1393ساعت10:36 ب.ظتوسط noooshooo | نظرات (0)

نظرات (0) نظرات (0)


یه چیزی مثل مام رولت رو محکم فرو می کنه توسیـنم و می پرسه: ترسیدی؟ می گم: بله دکتر خیلی! صدای قلبمو پلی می کنه خودمم هم بشنوم. با لبخند نگاهم می کنه. می گم: چه صدایی!داستان داره می گه برا خودش! می گه: بله ریتمش نامنظمی داره. میگه: دریچه میترالت افتادگی داره.  تعجب نمی کنم چون توقع بدتر از اینارو داشتم با اون همه تپش قلب هر روز.

برام قرص می نویسه واسه 2 هفته. اما من همچنان تپش دارم. دوباره می رم پبشش. نوار قلب می گیره می گه: خداروشکر نامنظمیت خوب شده. یه نفس راحت می کشم و ازش تشکر می کنم. می گه: نگران نباش این مادرزادیه خوبت می کنم. دوز قرصارو زیاد می کنه.حالا دوزم از مامان بزرگم هم رفته بالاتر! اما خوب می شم کم کم...

+نوشته شده در دوشنبه 13 مرداد‌ماه سال 1393ساعت11:07 ب.ظتوسط noooshooo | نظرات (0)

نظرات (0) نظرات (0)


حالمو عوض کردم و این حال جدیدمو سفت چسبیدم! به شدت مراقبم!


می خوام از لحظه لحظه بودن در کنار خانوادم لذت ببرم...نگاهشون کنم...بشنومشون...بغلشون کنم...


حرف بد هم نمی زنم دیگه


آفرین دختر گلم

+نوشته شده در یکشنبه 15 تیر‌ماه سال 1393ساعت12:47 ق.ظتوسط noooshooo | نظرات (1)

نظرات (1) نظرات (1)


امشب یه چیزی درونم فرو ریخت و منو تبدیل به یه آدم دیگه کرد

+نوشته شده در چهارشنبه 28 خرداد‌ماه سال 1393ساعت03:06 ق.ظتوسط noooshooo | نظرات (0)

نظرات (0) نظرات (0)


فک کن همیشه مال من باشی

دنیا مگه از این زیباترم میشه

+نوشته شده در پنج‌شنبه 28 فروردین‌ماه سال 1393ساعت12:10 ق.ظتوسط noooshooo | نظرات (0)

نظرات (0) نظرات (0)


همش به آدمایی که تو زندگیم بودن فکر می کنم. همیشه فکر می کردم اول جوونی یکیو پیدا می کنم و تا آخرش با همون می مونم...اما نشد. یادش بخیر اولین کسی که دوسش داشتم 19 سالم بود!شمع 20 سالگیمونو با هم فوت کردیم! بعد از اون فکر می کردم دوست قدیمیمو دوس دارم اما واقعا اونجوری دوسش نداشتم ولی یه سال بعد واقعا احساس می کردم بهش حس دارم, یه حس عجیب! باهش روزای خوبی نداشتم همش اختلاف. خودمم تو وضعیت روحی خوبی نبودم. بعد از اون کلی تنهایی کشیدم تا آروم بگیرم. بهار که شد کسیو دیدم که هنوز که هنوزه ته دلم می خوامش! با اینکه جنسش خورده شیشه داشت... بهترین روزای عمرم بود روزای با اون.نمی دونم چرا نه می تونم ببخشمش نه می تونم نخوامش. چند بار خواستیم از اول شروع کنیم نشد! خیلی جاها حق رو به اون میدم و خیلی جاها به خودم. خوب شد که روزای سختش گذشت. چند سال تو همه این جریانات, یه دوست واقعی داشتم که تو غم و شادیم شریک بود. همه چیمو بهش می گفتم. یکی از بهترین آدمایی که می شناسم. عاشقم بود اما من نبودم. همیشه فکر می کردم عشقو علاقه یه طرفه وقتی اونی که دوسش داری دوستت نداره خیلی بده اما بهم ثابت شد که برعکسش خیلی بدتره. خیلی برام عزیز بود بدون اون خیلی غمگین می شدم. خاطرات خیلی خوبی داشتیم. ساعتها حرف زدن بدون خستگی... بعضی وقتا حتی لازم نبود حرف بزنیم با یه نگاه منظور همو می فهمیدیم. یه روز به خودم فحش دادم! کی بهتر از اون می تونی پیدا کنی؟ کی می تونه انقدر بفهمه تورو؟ کی باهات انقدر روراست و مهربون بوده؟ کی مثل اون حتی بدیهات رو خوبی می بینه؟ ... دوسش داشتم اما یه دوس داشتن دیگه... نمی تونستم دستشو بگیرم نمی تونسم سرمو بذارم رو شونش اون کششش برام وجود نداشت. خیلی سعی کردم...حتی با احساساتش بازی کردم ولی نمی تونستم. ازش خواستم هر ارتباطیو باهام قطع کنه من سد زندگیش بودم. هر دو کلی کلنجار رفتیم تا از هم بریدیم. روزای تلخی بود خیلی دلتنگش بودم هنوزم دلم برای اون روزای بی دوز و کلک و شاد تنگ می شه. جاش خالی بود تو زندگیم. حالا ازدواج کرده و آرزوم خوشبختیشه. تولدم بهم تبریک گفت ولی من مجبور بودم ضد حال باشم چون دیگه زن داشت. و امیدوارم که دیگه اینکارو نکنه. بعد از اون باز رفتم تو پیله تنهایی باز کش مکش داشتم با اون آدم خورده شیشه دار! که باز هم نشد!

به امید روزای بهتر

+نوشته شده در شنبه 26 بهمن‌ماه سال 1392ساعت12:07 ب.ظتوسط noooshooo | نظرات (0)

نظرات (0) نظرات (0)



دیشب بعد از کلی رازونیاز (به قول داداشم مراقبه) از خدا خواستم بهم آرامش بده با یه جواب...


رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند...

چنان نماند و چنین نیز نخواهد ماند...


+نوشته شده در یکشنبه 1 دی‌ماه سال 1392ساعت01:55 ب.ظتوسط noooshooo | نظرات (0)

نظرات (0) نظرات (0)

ر.یدم به زندگی


ر.یدم به تولدم


ر.یدم به شبای بارونی


ر.یدم به شب یلدا


ر.یدم به ماه آذر


ر.یدم به و.لنتاین


ر.یدم به ادامه تحصیل


ر.یدم به تجرد


ر.یدم به تاهل


ر.یدم به آرزوهام


ر.یدم


ر.یدم


ر.یدم

...

+نوشته شده در دوشنبه 18 آذر‌ماه سال 1392ساعت11:17 ب.ظتوسط noooshooo | نظرات (4)

نظرات (4) نظرات (4)


یه عالمه نقشه دارم

یه عالمه فکرای خوب

یه عالمه رویا


یه عشق می خوام

یه حس جادویی


من حالیم نیست که عشق برنامه ریزی نمی فهمه

من خنگم

من یه اکولوژیستم

فقط بلدم راه حل پیدا کنم دلیل پیدا کنم

حالیم نیست که

                  عشق یعنی معجزه


+نوشته شده در سه‌شنبه 28 آبان‌ماه سال 1392ساعت12:00 ق.ظتوسط noooshooo | نظرات (0)

نظرات (0) نظرات (0)

ای آروزی من

همه ی من، تو را می خواهد

همه ی تو را

ای همه ی آرزوی من


یادمه نشسته بودیم کنار هم، دستم تو دستش بود ، سرشو تکیه داده بود به سر من.. من داشتم آروم توی گوشش حرف می زدم؛ بهش گفتم عاشـقتم، عاشـق نفساتم، عاشـق بوتم، عاشـق گرماتم... چشماشو بسته بود و دستمو سفت تر می گرفت.

+نوشته شده در سه‌شنبه 9 مهر‌ماه سال 1392ساعت01:03 ق.ظتوسط noooshooo | نظرات (0)

نظرات (0) نظرات (0)

بچه که بودم قبل از خواب به آرزوهام فکر می کردم  و از ته دل می دونستم به همشون می رسم.

حالا که مثلا بزرگ شدم ، اولا که به این راحتیا خوابم نمی بره! دوما قبل از خواب فقط به نداشته هام فکر می کنم!

+نوشته شده در شنبه 23 شهریور‌ماه سال 1392ساعت09:37 ب.ظتوسط noooshooo | نظرات (0)

نظرات (0) نظرات (0)


همه خودتو از من گرفتی

من نمی دونم بدون تو چیکار کنم

کاش گریه می کردم و نمی ذاشتم بری

کاش منم حس تورو داشتم

دلتنگ یه لحظه صداتم

تو نمی دونی

من بدون تو نمی تونم

زندگیم خالی شده از وقتی رفتی

همه اش نگرانتم

تو نمی دونی

+نوشته شده در یکشنبه 23 تیر‌ماه سال 1392ساعت12:46 ق.ظتوسط noooshooo | نظرات (2)

نظرات (2) نظرات (2)

خودمو به خنده می زنم

خودمو به گریه می زنم

می خوام فراموشت کنم

اما نمی شه

+نوشته شده در جمعه 14 تیر‌ماه سال 1392ساعت12:47 ق.ظتوسط noooshooo | نظرات (0)

نظرات (0) نظرات (0)

دوباره بهار!دوباره فصل انفجار هیجان...


پارسال این موقع چه روزای خوبی داشتم. از خوشی سرمست بودم. از احساس لبریز بودم.

یه بهار عاشقانه و شاد اما با یه پایان تلخ!


یادم نمیاد آخرین باری که تفریح کردم کی بوده...آخرین باری که احساساتی شدم کی بوده...آخرین باری که احساس زنده بودن کردم کی بوده...خیلی نق دارم واسه زدن!


+نوشته شده در شنبه 7 اردیبهشت‌ماه سال 1392ساعت11:36 ق.ظتوسط noooshooo | نظرات (4)

نظرات (4) نظرات (4)

امروز قرار بود از صب تا شب تنهای تنها باشم و این مکالمه شب قبل  من و فرزاد بود

من : تنهایی کف می کنم خب...می ترسم...تو نرو حداقل

برادرم : خاک تو سرت! بگو دوس پسرت بیاد پیشت!

من :  غیرت داداش مارو!

برادرم : مطمئن باش اگه دوس پسر داشتی عمرا اگه می رفتم!  

 

پ.ن : تنها موندم و انقدر شیرینی و شوکولات و گز خوردم که الان تا خرتناقم پره و هر لحظه ممکنه بالا بیارم! 

یاد اون شبی افتادم که ودکــا بهم نساخته بود و تو آینه دسشویی نگاه می کردم ببینم کی بالا میارم! 

پست چندش آوری شد قبول دارم!

+نوشته شده در یکشنبه 11 فروردین‌ماه سال 1392ساعت12:59 ق.ظتوسط noooshooo | نظرات (7)

نظرات (7) نظرات (7)

کلمه ها

در لا به لای ذارت روحم گیر کرده اند

تقلا کنان ، خود را به در و دیوار وجودم می کوبند

اما

من حرفهای ربط را ، برای به زنجیر کشیدن پیدا نمی کنم

کلمه ها

سرگردان می شوند

مانند قطره های آبی که نمی خواهند به هم بپیوندند

+نوشته شده در جمعه 4 اسفند‌ماه سال 1391ساعت07:50 ب.ظتوسط noooshooo | نظرات (7)

نظرات (7) نظرات (7)

من می ترسم از روزی که دیگه تو رو نبینم ، دیگه قرار نباشه صداتو بشنوم ، دیگه نتونم باهات حرف بزنم... 

 از این فکرا گریه ام می گیره

+نوشته شده در شنبه 21 بهمن‌ماه سال 1391ساعت12:35 ق.ظتوسط noooshooo | نظرات (9)

نظرات (9) نظرات (9)

متن تلفنهایی که توی یک روز به من می شه: 

برادرم : ‌۵ تا تخم مرغ بذار بپزه توش نمک هم بریز تا من بیام! 

مامانم :‌ چندتا سیب زمینی سرخ کن تا من بیام! 

بابام: معنی فلان کلمه (اغلب کلمات سخت و تخصصی الکترونیک که بابام فک می کنه چون اینهمه کلاس زبان رفتم باید بلد باشم) چیه؟ 

مامانیم :‌ همتون خوبین؟خوبین؟خوبین؟  

باباییم :‌ می خواستم صدای قشنگتو بشنوم  

داییم :‌ این فی الــــتر شکون ما تموم شدا!  

آیــدا :‌ نوش کجایی؟ خوبی؟ 

پ.ن : اینو یه جا خوندم خیلی خوشم اومد 

"هیچگاه تنهاییت را به حراج نگذار! فصلش که برسد به قیمت میخرند."

+نوشته شده در پنج‌شنبه 28 دی‌ماه سال 1391ساعت02:28 ق.ظتوسط noooshooo | نظرات (2)

نظرات (2) نظرات (2)

گوشی موبایلی که توی دست فشرده نشه
شب کنار بالش گذاشته نشه
نیمه های شب به خاطر اس ام اس احتمالی چک نشه
گوشی موبایل نیس که...
صرفا همون گوشت کوبه که باید روزی صد بار کوبیدش تو دیوار...! 

 

منبع : فــــ.بـــ

+نوشته شده در جمعه 15 دی‌ماه سال 1391ساعت01:14 ق.ظتوسط noooshooo | نظرات (2)

نظرات (2) نظرات (2)

من همونم که زخمامو خودم بستم...

+نوشته شده در یکشنبه 3 دی‌ماه سال 1391ساعت09:42 ق.ظتوسط noooshooo | نظرات (9)

نظرات (9) نظرات (9)

من منتظرم 

منتظر تویی که می آیی 

تو را، به خدا، سفارش داده ام !

همانی خواهی بود که خواسته ام 

من منتظرم 

منتظر تویی که منتظر من هستی 

من را طبق سفارش تو ساخته اند! 

+نوشته شده در سه‌شنبه 14 آذر‌ماه سال 1391ساعت07:46 ب.ظتوسط noooshooo | نظرات (5)

نظرات (5) نظرات (5)

این روزها به همه چی شک می کنم...از شک داشتن ، از نا امیدی متنفرم...از فراموشی متنفرم...از بی خیال شدن متنفرم...از گرم کردن سر خودم متنفرم...از گذروندن روزا و انتظار تا اینکه شب شه بخوابم متنفرم...از تاریک شدن هوا متنفرم...از تکرار متنفرم...از صبح زود بیدار شدن متنفرم...از ف.ب متنفرم... 

 

خدایا من رو با خودم تنها نذار!نباید شک کنم...همه وجودم باید پر از اعتماد شه... 

می خوام کسی وارد زندگیم شه که قرار نباشه هیچوقت فراموشش کنم...شب و روزم رو پر کنه از زندگی که بوی ناب زنده بودن می ده...بوی حقیقت می ده...

 

خدایا تولدم نزدیکه...بهم کادو بده!

+نوشته شده در یکشنبه 28 آبان‌ماه سال 1391ساعت05:03 ب.ظتوسط noooshooo | نظرات (11)

نظرات (11) نظرات (11)

نیا باران ... عاشقانه اش نکن ... من و او ما نشدیم...

+نوشته شده در پنج‌شنبه 25 آبان‌ماه سال 1391ساعت06:29 ب.ظتوسط noooshooo | نظرات (4)

نظرات (4) نظرات (4)

از اونجایی که خیلی با این نوشته خودم حال کردم (!) دوباره می ذارمش! 

"من زنده ام،من می توانم برای خواسته های دلم هر لحظه که اراده کنم اشک بریزم." 

 

پ.ن: 

یکم استرس داشت...چندتا موی سفید در اومده رو سرش...انگار واقعا غصه خورده...نمی دونم چرا یه حلقه طلایی دستش کرده...بغلـم می کنه و منو بو می کنه...چه جوری می تونه اونهمه حرفای تلخمو فراموش کنه؟... 

 

+نوشته شده در شنبه 13 آبان‌ماه سال 1391ساعت02:49 ق.ظتوسط noooshooo | نظرات (12)

نظرات (12) نظرات (12)

امروز از پنجره اتاقم یه صحنه خیلی زیبا دیدم؛ باد پیچید لای شاخه های درخت و یه عالمه برگ با یه آهنگ فوق العاده لطیف ، ریختن پایین! 

 

بی ربط نوشت: 

رقصـیدن با کسی که دوسش داری،  بغـل کردنش، بو کردنش، لمــس کردنش، حس کردن گرماش و خیـسی تنـش از بهشتی ترین حس هاست، مخصوصا که ادکلن گرم بزنه! 


+نوشته شده در سه‌شنبه 2 آبان‌ماه سال 1391ساعت01:19 ق.ظتوسط noooshooo | نظرات (13)

نظرات (13) نظرات (13)

وقتی به من فکر می کنی حس می کنم از راه دور

+نوشته شده در چهارشنبه 26 مهر‌ماه سال 1391ساعت12:46 ق.ظتوسط noooshooo | نظرات (9)

نظرات (9) نظرات (9)

فصل سولاریوم و حمام آفتاب، فصل موهای بلوند، فصل لباسای آستین کوتاه و به رخ کشیدن عضله ها (قسمت مورد علاقه من ) ، فصل آهنگ تابستون کوتاهه، فصل دید زدن از پشت عینک آفتابی، فصل ترکیه رفتن و عکسای لخـــــ.تی پخــتی انداختن ، فصل مانتوهای گشاد عجیب مد تابستون ، فصل شب دیر خوابیدن و ظهر بیدار شدن، فصل بی حوصلگی و گرما،...فاینالی ایز اور!

+نوشته شده در یکشنبه 16 مهر‌ماه سال 1391ساعت03:10 ق.ظتوسط noooshooo | نظرات (27)

نظرات (27) نظرات (27)

این روزها همه کمتر خوشی می کنند!  

اما  

چرا هیچکس همان شادی کوچکش را با من تقسیم نمی کند؟  

یعنی اینقدر کسالت آور شده ام؟ 

یا شاید از من می ترسند؟ 

+نوشته شده در چهارشنبه 29 شهریور‌ماه سال 1391ساعت06:56 ب.ظتوسط noooshooo | نظرات (25)

نظرات (25) نظرات (25)

تخت خواب یکنفره من، به دیواری سرد و صیقلی چسبیده است ؛ 

 دیواری که حتی در تابستان هم خنک است؛ 

دلم نمی خواهد که امسال وقتی هوا سرد شود، هر بار که به پهلوی چپ می چرخم، نوک دماغم دیوار سرد را لمس کند؛ 

تخت خواب یکنفره، تخت خواب تنهایی من، گرما، صدای نفس های خواب آلود، بوی بدنی غیر از من و آغوشی خاص را کم دارد؛ 

تخت خواب دو نفره می خواهم....آری به این نیاز هم رسیده ام! 

دیوار سرد و صیقلی!از من بگذر، من زنده ام،من می توانم برای خواسته های دلم هر لحظه که اراده کنم اشک بریزم.

+نوشته شده در یکشنبه 26 شهریور‌ماه سال 1391ساعت02:02 ق.ظتوسط noooshooo | نظرات (9)

نظرات (9) نظرات (9)

بگذر تابستان  

حالم با تو خوب نمی شود 

 

پاییز حال مرا خوب می شناسد  

من زاده پاییزم

+نوشته شده در جمعه 17 شهریور‌ماه سال 1391ساعت01:09 ق.ظتوسط noooshooo | نظرات (12)

نظرات (12) نظرات (12)

  1    2    3  >>