یک متولد آذر مینویسد!
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید |
پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
می خوام بازم کسیو داشته باشم که براش بنویسم ، به فکرش آهنگ گوش بدم ، به عشقش دنبال شعرا و آهنگایی باشم که به عشق و رابطمون می خوره.
می خوا بازم کسیو داشته باشم که روزای خوب ، فکرای خوب و خاطره های خوب باهاش داشته باشم.
می خوام بازم کسیو داشته باشم که بغلم کنه ، بوسم کنه ، نگاهم کنه و باهام ساعت ها حرف بزنه .
دلم میخواد از نگاه کردن به چشماش دلم بلرزه ، از شنیدن صداش نفسم بند بیاد و از لمس دستاش قلبم هری بریزه .
می خوام کسیو داشته باشم که برای انتخاب زنگ شمارش توی گوشیم یه عالمه آهنگ انتخاب کنم؛ هر روز با زنگش بیدار شم و تا شب هیجان بودن با اون رو داشته باشم .
می خوام با کسی باشم که باهاش بهم خوش بگذره؛ ثانیه ها رو بشمارم تا وقت قرارمون برسه، هر بار که می بینمش یه حس جدید داشته باشم و منتظر سورپرایز شدن با چیزا و حرفا و کارای عاشقانه باشم.
دوس دارم باهاش برم شام بخورم، دیر برگردم خونه ، باهاش برم توی طبیعت بگردم .
می خوام کسیو داشته باشم که بهم بگه عزیزم ، خوشگلم ، مهربونم..دوس دارم همش قربون صدقم بره هم توی اس ام اس هم پای تلفن هم رو در رو.
دلم می خواد بغلم کنه و همش ازم تعریف کنه، توی روم بهم بگه دوسم داره .
دلم می خواد واقعا دوسم داشته باشه منم دوسش داشته باشم...
هیچ وقت فکر نمی کردم یه روزی حرفی بزنی
که مجبور شم بهت بگم
خفه شو ...
لاغر باش تا کامروا باشی!!!!!!!
غمگین ترین حالت می دونی چیه؟ این که همیشه تو جمع هایی که همه زوجن تو تنها باشی
غمگین ترین اتفاق می دونی چیه؟اینکه دوستات ازت بترسنو تنها ولت کنن که نکنه زوجیتشونو بهم بریزی
غمگین ترین بیداری می دونی چیه؟اینکه انقدر به تنهایی و بی کسیت فک کنی که تا صب مث جغد چشات وا باشه
غمگین ترین لطف می دونی چیه؟اینکه دوستای الکیت بخوان برات یه دوست پیدا کنن
غمگین ترین روزا می دونی چیه؟اینکه هر روز بارون بیاد و تو تنها و با فکر بی کسیت با پاچه های خیس بیای خونه و تنها دستی که کل روز تو دستات بوده دسته چترت باشه
غمگین ترین جیغ می دونی چیه؟اینکه بعد از کلی گریه به هیچ نتیجه ای نرسیو اولین چیزی که جلوی دستت بودو پرت کنی رو زمینو با همه وجود جیغ بزنی
غمگین ترین خنده می دونی چیه؟اینکه ازت بپرسن راستی از فلانی چه خبر تو هم بخندیو بگی تموم شد بابا
غمگین ترین خوردن می دونی چیه؟اینکه توی اوج غصه یه عالمه چیپس و شوکولات بخریو بخوری و بگی به جهنم من که چاقم حالا که انقدر بدبختو تنهام بذار اصن بترکم
غمگین ترین عکس می دونی چیه؟اینکه همکلاسیای کوچولوی ۶۹یو ۷۰یت پرو پرو عکس عروسیشونو نشونت بدنو تو هم دلت بخواد
غمگین ترین صحنه می دونی چیه؟اینکه تو خیابون دو تا دست رو ببینی که محکم همدیگرو چسبیدن و یه لب که داره با لبخند نزدیک یه گوش یه چیزی می گه
غمگین ترین تصویر می دونی چیه؟اینکه با دستی زیر چونت بــــوسای توی فیلمارو نگا کنی
غمگین ترین سوال می دونی چیه؟اینکه برای بار هزارم از خدا بپرسی : پس من چی؟
غمگین ترین مرگ می دونی چیه؟اینکه انقدر تنها باشی که از غیبت عشق بمیری
عاشقم
عاشق آن «میم» که می آید آخر «عزیز»
و مرا مال تو می کند
اینو توی فب خوندم . از ته دل آه کشیدم. توی گوشیم شروع کردم به نوشتنش.بعدش دکمه بک رو زدم.پرسید دو یو وانت تو سیو د چینجز؟ غصه ام گرف. زدم یس
سیوش کردم تا بازم بخونمش و دلم بسوزه. دلم بگیره. آه بکشم از اینکه کسیو ندارم که این اس ام اسو براش بفرستم.که کسیو ندارم که برام این اس ام اسو بفرسته.
به این ضرب المثل به شدت اعتقاد دارم
<<اگه به مُرده رو بدی به کفنش مـــی ریــــنه!!>>
آیا تا به حال بعد از پریدن از خواب بد نیمه شب به دســتشویی رفته اید؟
آیا بعد از آن خود را در آیینه دسـتشویی نگاه کرده اید؟
آیا در آن لحظه با قیافه ای ترسناک خود را ترسانده اید؟
من خودم را ترساندم و واقعا خیلی از خودم ترسیدم
خیلی فان داشت
این پست مرا یاد یک چیز بی تربیتی انداخت!ای بی تربیت!
آخر به چه گویم هست از خود خبرم چون نیست
و بهر چه گویم نیست با وی نظرم چون هست
نمی دونم می خواد چی کار کنه و این داره عذابم می ده
نمی تونه تصمیم بگیره
شاید می ترسه. نمی خوام مجبورش کنم یا التماس کنم منم غرور دارم دلم می خواد یه اشتیاقی ببینم.
فکر نمی کردم اینجوری برخورد کنه. تا یه جاهاییش رو پیش بینی کرده بودم اما دیگه فکر نمی کردم بزنه زیر حرفش. نه مسقیم بلکه غیر مستقیم.
احساس می کنم یه ماهیم و توی یه لیوان گیر افتادم
خیلی خوشحال شده بودم از اینکه دریارو بهم دادن ولی تا اومدم بفهمم چی شد دارن ازم می گیرنش
همه غرورم رو گذاشتم زیر پام چون یه بار غرورشو نا دیده گرفته بودم
همه عشقمو بروز دادم جون همه عشقشو نثارم کرده بود
اون موقع نمی فهمیدم از زندگیم چی می خوام دیونه بودم
خیلی قاطی بودم
اما حالا با همه وجودم و با خلوص نیت اومدم جلو
هر چی داشتم رو کردم و گفتم پشیمونم
از چشماش می تونم عشقشو بخونم اما نمی دونم چرا همش دنبال یه امایی هست که به خودش دروغ بگه
دوسش دارم
دلم ضعف می ره وقتی صداشو می شنوم
نفسم بند میاد وقتی حرف می زنه
نمی دونم چه جوری این همه حس درونم به وجود اومد
وقتی بعد از یه سال صداشو شنیدم...
مثل یه جرقه بود
می خوامش کاش اینو بفهمه
کاش یه بار هم فقط به فکر خودش باشه
نمی دونم شاید هم اصلا نمی خواد
نه
می دونم که می خواد
اما
صبر می کنم
خونه تکونی کردم اینجارو حسابی!دیدم حالا که دلم و زندگیم تکون خورده این جا هم باید یه تکونی بخوره!
این پست مال بیست و ششم فروردینه سال هشتادو نه هستش.اما دل می خواد دوباره بزارمش چون فکر می کنم باید خونده بشه! با همه عشقی که بهش دارم
تقدیمش می کنم به کسی که جز خوبی چیزی ازش ندیدم.تنها کسی که واقعا دوسم داشت و به خاطر من هر کاری می کرد.ولی من به بدترین شکل ممکن جواب محبتاشو دادم...خیلی دلم می خواد این شعرو بخونه ولی روم نمی شه ایجارو بدم بهش ببینه.
هومن عزیزم..امیدوارم همیشه بهترین ها نصیبت بشه.
و باران زد
و من عاشق ترین گلدان دنیا
و او تنها گل خوشبوی من بود
و او در بازی با بهاران
مرا
مهمان عطر راز خود کرد
و با من
از غم دلتنگی اش گفت
چه شب هایی که من در خواب بودم
و او تیمار خاک خسته ام بود
و او بیمار چشم بسته ام بود
کنار پنجره از پشت شیشه
دل باران به حالش سخت می سوخت
و من گلدان او گشتم
و او معشوقه شیرین قلبم شد
شبانگاهان
میان نور ماه و دل
کنار پنجره در عطر شب بوها
تن من با تن او قصه می گفت
و گویا که او با گلبرگ خوبش
مرا در هر نوازش خواب می کرد
این شعر رو هشت سال پیش،دختر عموم(دختر همون عموی خدابیامرزم که تازه رفته و من بی نهایت دلم براش تنگ شده) توی دفتر خاطراتم (اون موقع ها مُد بود!) نوشت.وقتی ازش پرسیدم این شعر رو از کجا اوردی،گفت برادرش گفته.حالا راست و دروغشو نمی دونم.به هر حال خیلی قشنگه و دم پسر عموم گرم!!
یادمه یه بار عموم گفت که همه شعرها و نوشته ها و نقاشی های پسرشو از بچگیش نگه داشته براش که یه روز همه رو بهش بده...نمی دونم وقت کرد این کارو بکنه یا نه..چقدر دلم برات تنگ شده عموی خوشگلم...خیلی ماه بودی...خیلی جات خالیه...ازت ممنونم که فراموشم نکردی...بازم تو خوابم بیا...عمه هام هنوز هیچ کدوم خوابشو ندیدن ولی من چهار باری دیدمش تو خواب.یه بار که خواب دیدم یه بچه دارم و عموم بچه رو بغل کرده بود و نازش می کردبعد این بچه (یه دختر چشم و ابرو مشکی با موهای لَخت و نگاه شیطون!)همین جوری که تو بغل عموم نشسته بود، موهاش بلند و بلندتر می شد.برای هر کس تعریف کردم یه تعبیری کرد!
خلاصه که واقعا حیف شد که آدم به این خوبی رفت...چپ دست که همش یه بار عموم رو دیده بود،می گه عموت این دنیای نبود.واقعا نبود.
گاهی سهراب سپهری بود،گاهی مندلیف...!
از بلاگم بدم اومده چرا؟
راست است که آدم وقتی غمگین تر است عمیق تر هم هست
زمانی به معنی واقعی کلمه غمگین بودم اما حالا نه غمگینم،نه عمیق و نه هیچ چیز دیگری.صدایی از اعماق روحم فریاد می زند و کمک می خواهد اما من بیچاره کاری از دستم بر نمی آید
آنی شده ام که نمی شناسم و دوستش ندارم
دلم برای خودم می سوزد
وقتی حرفهای گذشته ام را می خوانم، با خود می گویم ببین چه بودم و چه شده ام
هیچکدام را دوست نداشته ام
به همه می گویم تکلیفم با خودم معلوم نیست اما دروغ می گویم چون می دانم چه می خواهم فقط مشکلم اینجاست که آنچه می خواهم این روزها آسان پیدا ... نمی دانم بنویسم می شود یا ... از نوشته های خود می ترسم چون انرژی عجیبی دارند... پس می نویسم می شود.آری پیدا می شود و روزگارم بهتر می شود و آن کسی که مدتی است گم شده است می شوم
حتی دلم برای اشکهایم تنگ شده است!
پ.ن : گریه بی دلیل کردم دیشب
می شه یکی به من بگه باید چیکار کنم؟
قول می دم اولین حرف اولین کسیو که شنیدم مثل بز گوش کنم
چون واقعا دیگه مغزم نمی کشه
آقا کم اوردم
خدا کم اوردم
بگو چی می شه
این نامردیه من انقدر خالی باشم
اصلا به من نمیاد
به طرز عجیبی دارم همه چیو تو زندگیم پاک می کنم،از گوشی موبایلم گرفته تا دفتر و دستک و هر چیزی که یه زمانی برام عزیز بوده و الان حسی بهش ندارم.در واقع هیچ حسی به هیچ چیزی ندارم ولی زنده ام.
چند روز پشت سر هم کابوس می بینم.دیروز صبح خواب دیدم سوار ماشین بودم و از دره پرت شدم پایین،ماشین یهو سبک شد واقعا حس مرگ رو داشت.من تو خواب تند تند خدا رو صدا می زدم.صحنه مردن تو ذهنم بود.خواب عجیبی بود انگار واقعیت داشت.تو عالم خواب احساس کرد قراره نجات پیدا کنم ولی فشار انقدر زیاد بود که بدجوری از خواب پریدم.
خیلی خوشحال شدم از اینکه همه چی خواب بود.خداروشکر!
مثل یه یه اتاق در بسته و تاریک می مونه که هیچی توش نیست
درشو که باز می کنی یه مه سیاه می بینی
ازش می ترسم
خیلی می ترسم
پشت در که می شینی گاهی یه صداهایی می شنوی
انگار یکی داره با التماس یه چیزی رو طلب می کنه
برام گنگه
گوشتو که بچسبونی به در برات واضح می شه
ولی اینکارو نکن
می خوره تو ذوقت
ازش فاصله بگیر بیا کنار من بشین
من خیلی ترسیدم دارم می لرزم
یه چیزی بگو آرومم کنی
باید یه صدایی بشنوم
حرف که می زنی اون زجه های گنگ محو می شن
من ترسیدم
خیلی تنهام
دلم می خواد:
آیدا از شهرستان واسه همیشه برگرده تهران
فرزاد مثل بچگیاش روزی 3 ساعت برام حرف بزنه
گوشی جدید بخرم
نرم دانشگاه
روزی 12 ساعت بخوابم
هرچی می خوام بخورم و چاق نشم
یه خونه جدا داشته باشم
همه قسمتای توای لایتو با دوس پسرم پشت سر هم ببینم
یه روز کامل سیمز بازی کنم
با آیدا بریم بازار چرت و پرت بخریم
هر روز مهمون داشته باشیم
سر تا پای اشکان رو به کثافت بکشم دلم خنک شه
دزد پولیو که ازم دزدید بذاره سر جاش
خط ثابتم وصل شه ولی براش هیچ قبضی نیاد
واقعا اینا خواسته های زیادیه خدا؟ نه می خوام بدونم؟؟ مگه چیه؟؟؟
هیچ حرفی واسه گفتن ندارم!
می ترسم دلم بپوسه
می ترسم دیگه هیچی نخوام
دیگه هیچکس رو نخوام
می ترسم تنها بمونم
سردمه
خیلی سردمه
پ.ن: عنوان پست از شعرای فروغه
هواش حرف نداشت!بارون می اومد،8 صبح؛
توی بالکن وایساده بودم،با فندک کوچولوم سیگار لاغرمو روشن کردم؛
دلم می خواست زمان همونجا متوقف بشه!
هواش حرف نداشت!موهامو باز کردم؛
سر سیگارمو چند بار کشیدم رو دیوار،آتیشش افتاد پایین؛
جای لبام روش مونده بود،صورتی!
دیرم شده بود،پرتش کردم؛
هواش حرف نداشت!رفتم.
| Design By : Night Skin |
Others

